سلام
داشتم کامنتای از اگرو با گوشیم چک میکردم که دیدم میشکا کامنت گذاشته که بیا یکم غر بزنیم دلمون وا شه! خو راست میگه دیگه!!
بعد داشتم جزوه ی کلیه رو میخوندم که خوردم به یه صفحه ی سفید! و چه چیزی بهتر از یه صفحه ی سفید وسط یه جزوه برای نوشتن واسه وبلاگ؟ اصن اگه یه روز از من سوال کنن که انگیزه ت از وبلاگ نویسی چی بود؟ چی شد که وبلاگ نویس شدی؟ میگم بسم الله الرحمن الرحیم! جزوه هامون صفحه ی سفید داشت، بعد ما هم موقع امتحانا باهاس مینوشتیم؛ آخه اگه رو صفحه ی سفید ننویسی اسراف میشه خوب!!! باید فرهنگ صرفه جویی رو ترویج کنیم خو!!
تو این مدت، اول که امتحان قلبو دادیم... سکوت کنم بهتره!! بگذریم اصن!!
بعد کورس کلیه مون شروع شد. امتحان فارما هم دادیم یه دونه حذفی. که تنها حرفی که میتونم در این رابطه بزنم اینه که آیا اساتید محترم فارمای ما به روح اعتقاد دارن؟!؟ اگه ندارن که خودم یه دوره کلاس آموزشِ آشنایی با روحِ مقدماتی و پیشرفته واسه شون بذارم!
اصلا سطح اعتقاد و التزام عملی به روح توی جامعه عجیب کاهش پیدا کرده!!باید فکری کرد به حال این جامعه!
راستی کی بود که میگفت فیزیوپات بری درسا راحت میشن و لذت بخش میشن و این صوبتا؟ ها؟ بیاد خودشو به من معرفی کنه، کارش دارم!! ینی تا حدی وحشتناک شده درسا که منی که کلا سیستم سمپاتیک ندارم، منی که در کل طول دوران تحصیلم آرامش خالص بودم، دیگه به جایی رسیدم که گیسامو میکشم از شدت بدبختی!! ینی تا این حد!!
و اما کلیه! : کلاسای کلیه وقتی شروع شد که ما آخر هفته ش امتحان فارما داشتیم. و این یعنی کل هفته ی اولِ کورس کلیه پر!! نه سر کلاس انقد آرامش داشتیم که گوش کنیم به حرف استاد و نه میتونستیم بخونیمش.
کلیه ی ما دو تا استاد داره که فوقای نفرولوژی ان. اولی که اومد سر کلاس یه رفتار خیلی خیلی خوبی داشت که بسی حال داد به ما! اونم اینکه این جماعتی رو که زیادی سوال می پرسیدن و الکی جواب میدادن به سوالا که یه چیزی گفته باشنو تو چش بیانو ضایع میکرد!! انقد که دیگه اینا هم واسه اینکه ضایع نشن نه سوال میپرسیدن نه جواب میدادن!! یعد ما انقد حال میکردیم که این آدمای ردیف اولی دیگه الکی وقت کلاسو نمیگرفتن!
و اما استاد دوم: توی پست جشن فارغ التحصیلی ورودیای 82 نوشته بودم که میگفتن "اولین روز فیزیوپات دکتر فلانی برای یک دقیقه تاخیر واسه نصف کلاس غیبت زد و بهمون یاد داد که یک دقیقه یعنی نجات جان یه بیمار" همون! خیلی استاد و پزشک خوبی هستن ایشون طبق شنیده ها...
جلسه ی اول من خواب موندم و نتونستم برم سر کلاسشون :( ولی بچه ها خیلی تعریف میکردن... منم گفتم که ازین به بعد کلاسای ایشونو به هیچ وجه غیبت نمیکنم... بعد جلسه ی بعد که قرار بود ایشون بیان، یه استاد دیگه اومد به جاشون و گفت که دکتر فلانی مشکلی براشون پیش اومده و نمیتونن بیان! :( یعنی بدشانسی تا این حد!! دیگه نیومدن تا اینکه چند روز پیش جلوی بیمارستان پارچه زدن که دکتر فلانی درگذشت مادر گرامی تان را تسلیت عرض می نماییم!! این مدتم احتمالا مریض بوده مامانش که نتونسته بیاد.
اصن شانسه ورودی ما داره؟ عدل موقع کورس کلیه ی ما باید این اتفاق میفتاد؟ بعد همون یه جلسه رو هم من باید خواب می موندم!؟
چهارشنبه ی آینده (هشتم) هم امتحانشو داریم. در رابطه با این سوال که از رو چی میخونیم: این ترم یه رسم خیلی خوبی تو کلاس ما شکل گرفته، اونم اینکه همه ی بچه ها باید جزوه بنویسن. هر جلسه رو Record میکنن و یه نفر پیاده و تنظیم میکنه. بخاطر همین دیگه این مشکلو نداریم که چی بخونیم، از کجا بخونیم، جزوه (در واقع دست نویس سر کلاس!) ِ کی بهتره؟
وقتی از خودِ استادمون پرسیدیم که کتاب بخونیم یا نه؟ حرف خیلی خوبی زد، گفت هاریسون اصلا کتاب فیزیوپات نیست که شما بخواین بخونینش! کتاب رفرنس بخش داخلی تونه؛ شما توی فیزیوپات فقط باید پاتوفیزیولوژی بیماریا رو یاد بگیرین، باید رَوَندو خوب بفهمین؛ مواجهه با کیس و درمان و اینا واسه ی بیمارستانتونه نه الان!
البته من در کنار جزوه های خودمون تا جایی که بتونم پارسیان دانشو هم میخونم. یعنی از اول برنامه داشتم که وقتی اساتید درس میدن، پارسیانو بخونم و جزوه های خودمون بمونه واسه امتحان ... ولی این امتحان نکبت فارما همه چیو به هم ریخت!
بازم نوشته بودما!! دیدم تا اینجا زیاد شد، بیشتر بذارم خسته میشین! کلی حرف مونده! زودی میام میگم!
+ سانسور شد!
پ.ن: نسخه ی اصلی در www.peeeleh.wordpress.com