ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

در دندانپزشکی اتفاق افتاد!

یکشنبه 9 مرداد ماه سال 1390 ساعت 00:26 AM

دو – سه هفته پیش واسه عصب کشی یه دندونم دندونپزشکی بودم؛ یه چیزایی هست که فرو میکنن تو دندون آدم تا بره عکس بگیره!! اون مرحله که تموم شد،باید می رفتم اتاق بغلی که عکس بگیرم. دکتر گفت که عکس با زاویه بگیرین؛ من حس کردم که اونی که عکس میگرفت،نشنید حرف دکترو و داشت عکس بدون زوایه میگرفت.

درست حسابی که نمیتونستم حرف بزنم، با اون چیزایی که تو دهنم بود و حرکات دست و اینا  یه جورایی هی سعی میکردم بهش بفهمونم که عکس با زوایه باشه!بعد طرف برمیگرده با حالت خیلی عصبانی بهم میگه که چرا همون اول بهم نگفتی؟!؟ چرا به دکتر نگفتی!؟!؟ اصن دکتر چرا تو رو فرستاد این ور پیش من!؟

من تعجب میکنم که منی که نباید اصلا تو این حالت دهنمو تکون بدم، این یارو چطور انتظار داره که بهش بگم عکس با زاویه بگیر؟! اصن وظیفه ی من نیست که!

بعد طرف بازم خیلی شاکی بود! می ره پیش دکتر و دوباره برمیگرده پیش من که عکس لازم نیست!! برو اون طرف! (همچنان داشت غرغر میکرد!)

بعد من همینطور موندم که واقعا زاویه انقد مهم بود که بخاطرش عکس بخواد کنسل شه کلا؟!؟ تو همون فاصله ی زمانی که داشتم برمیگشتم پیش دکتر، فهمیدم که ای دل غافل!! طرف احتمالا اشتباه فهمسته!!! فک کرده من حامله م!! با انگشتم واسش می نویسم زاویه تا قشنگ توجیه شه!!

کلا بساط خنده ای بود اون روز!! بین رادیولوژیسته و دستیار دندانپزشکه و دندونپزشکه و منم که خودم کرکر خنده!!! یاد این پست دکتر بهزاد افتادم!! مثلا فک کن منم میخواستم این شکلی گارد بگیرم بجای کرکر خنده!!

پ.ن: کلا خیلی فرق وجود داره بین یه ترمیم ساده با عصب کشی!! دیدم که میگم!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

گریه به اشک نیست / پراندنِ سنگ است / گاهی / بر سطحِ رود...

پنجشنبه 23 تیر ماه سال 1390 ساعت 00:12 AM


سلام


شنبه امتحان فارما داریم (اگه تعطیل نباشه) ... ولی الان دو سه روزه که درسو تعطیل کردم.


اعصاب ندارم. نه حوصله ی درس دارم نه هیچ کار دیگه ای... خسته شدم... این چند روزه کلا بی اعصاب بودم، از غروب تا حالا هم که بدتر شدم. سعی میکنم دور و بر کسی نپلکم تا پاچه نگیرم، حرف نزنم تا چیزی بگم و آخرش پشیمون شم.


نمی دونم چرا؟ ینی میدونما!! خودمو به اون راه می زنم! من توانایی اینکه خودم رو هم هم گول بزنم دارم!! انقد قشنگ به خودم دروغ میگم که خودمم باور میکنم حرفمو!!


یه مرض روانی دارم من اونم اینه که وقتی اعصابم به هم می ریزه باید بزنم یه چیزی رو نابود کنم! و میکنم! یه 3-4 باری وبلاگمو عوض کردم، یه بار گودرمو حذفیدم و کلا اکانت جیمیلمو، یه بار یاهو پروفایلمو... یه بارم فیس بوکمو که دوباره برگشتم.


الانم دوباره ویرم گرفته که یه چیزی رو نابود کنم ولی هیچی باقی نمونده برام جز این وبلاگ و از اگر و اکانت فیس بوک! راستی گوگل پلاسم هست!!


دیروز دادم خواهرم رمز فیس بوکمو عوض کنه و بهم نگه تا یکم ارضاء شه مازوخیسمم... درسته به لذت بخشیِ حذف نبود ولی هی بدک نبود. اصن میخوام حذفش کنم ولی چون میدونم برمیگردم، نمیخوام رفتنو خز کنم.


امتحان فارما داریم و با اون گندی که به امتحان قبلی زدم این شکلی شدم. واسه اینکه فارما نخونم نشستم به پیاده کردن جزوه ی ریه!!


من آدمی ام که همیشه دور و برم پر دوست بوده، ینی خوب روابط اجتماعی خیلی قوی ای دارم. ولی یه ضعف دارم اونم اینه که هیچ کدوم از دوستای نزدیکم شبیه خودم نیست، بهم نزدیک نیست، دنیاهامون دوره از هم، نمی تونم از دغدغه هام، دل مشغولی هام باهاش حرف بزنم...

مشکل از خودمه... شاید حتی اگه یه همچین کسی هم دور و برم بود باز باهاش غریبی میکردم... من آدم صادقی نیستم...


یکم بهم امیدواری الکی بدین، ازم تعریف کنین شاید حالم خوب شه...

 

+ ایبو بروفن
راه گم می کند میان این همه درد
من
راه گم می کنم میان این همه بیراه
تو
سوت زنان
بی درد و بی دلهره ی راه درست
سرنوشت ساده ات را گز می کنی

"مهدیه لطیفی"

 

عنوان پست هم شعرِ "علیرضا روشن"

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

چهارگانه

پنجشنبه 16 تیر ماه سال 1390 ساعت 9:13 PM


1.یه دوستی داریم باید اسمشو بذاریم "سلطانِ رندومِ ایران"!! استادا میخوان رندوم حضور غیاب کنن، 10 نفرو بخونن این توشون هست؛ بخوان 3 نفرو بخونن بازم این هست. بخوان رندوم سوال بپرسن، از ایشون می پرسن. حتی یه بار خواستن به سبک سالهای دبستان ببرن پای تابلو و بپرسن، بازم یکی ازون سه نفر ایشون بود! ینی بلا استثناءها!!


حتی اگه از رو لیستم نخوان بخونن و از رو چهره یکی رو انتخاب کنن، بازم ایشون انتخاب میشه!!!


خلاصه دیگه مسئولین رسیدگی کنن علتش چیه!! ما که آخرش به نتیجه نرسیدیم!!

 


2. واسه سردردام رفته بودم دکتر. علاوه بر خواب و خوراک و آرامش و ... یه توصیه ی دیگه هم بهم کردن. اونم اینکه "داستان" زیاد بخونم!


من واقعا خوشحالم که بالاخره یه نفر پیدا شد که نقش داستان و کتابو تو درمان دردا جدی بگیره!

ولی تعجب میکنم اگه من که کتاب زیاد میخونم وضعم اینه، پس اونا که اصلا نمیخونن باید خیلی حالشون بد باشه دیگه!!


ازین به بعد دیگه شب امتحان کتاب دستم بود، مامانم نمیتونه چیزی بهم بگه!! میگم دارم داروهامو مصرف میکنم!! تازه شم گوشه ی اتاقم کتابخونه ندارم که! داروخونه دارم!! :دی

(همینجا جا داره در حضور جمع از دکتر ربولی هم بابت راهنمایی شون تشکر کنم.)

 


3.دیروز کلاس ریه داشتیم ولی تعداد بچه ها کم بود، حدود نصف کلاس فقط بودیم. استاد می پرسه که "چرا بچه ها نیومدن؟ تعطیلی بود رفتن شهرشون؟" بچه ها میگن که :"استاد! امتحان فارما داریم" بعد استاد برمیگرده میگه که : "واسه فارما نمیان سر کلاس؟! فارما؟! فارما رو اصلا لازم نیست بخونین! به دردتون نمیخوره که!! الانم بخونین فایده نداره براتون!!"


بعد ما خیلی خیلی ذوق کردیم که یه فوق تخصص داره همچین حرفی به ما میزنه!! در هر صورت تجربه ش بیشتره از ما و ما هم به حرف بزرگتر و استادمو گوش میدیم! ;-)

 

4. به نقل از دوستان استاژر: یه آقای خیلی جوون (جوونِ متمایل به نوجوون) اومده بود بیمارستان واسه یه مشکل اورولوژی و هی مِن و مِن می کرد و حرفشو نمیزد.


استادِ اورو که میبینه طرف خجالت میکشه انگار می برتش یه جایی که بتونه راحت حرفشو بزنه.


طرف میگه که من Premature Ejaculation دارم. (البته اینو نگفتا! من تخصصی نوشتمش برای رعایت مسائل اخلاقی و اینا..."


استاد ازش میپرسه: "از کجا فهمیدی اینو!؟ مگه زن داری تو!؟

طرف میگه: "خوب زن ندارم؛ دوست دختر که دارم!!"

عصبانی شدن استاد!: "برو هروقت زن گرفتی بیا!!"

 


+ بارها گفته ام این شهر بهار ندارد
باغ ندارد
بهار نارنج ندارد
و آدم اگر دلش بگیرد
دردش را به کدام پنجره بگوید
که دهانش پیش هر غریبه ای باز نشود؟

"لیلا کرد بچه"

 

 

 نسخه ی اصلی در www.peeeleh.wordpress.com

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

یه آپ همینطوریِ بعدِ امتحانی

چهارشنبه 8 تیر ماه سال 1390 ساعت 9:13 PM


1.امتحان کلیه رو دادیم امروز ... یه چند روزی راحتیم، دوباره اون فارمای فحش بد!!

کلاسای ریه هم از شنبه شروع میشه.


2. روز قبل از جلسه ی آخر کلیه بود و من سه تا غیبتم پر شده بود. کار خیلی واجبی داشتم که نمیتونستم اون جلسه ی آخرو برم. از نماینده مون می پرسم که غیبتام 4 تا شه چی میشه؟ میگه: "حذفتون میکنن قطعا!"


میگم: "خوب پس من چیکار کنم؟ نمیتونم بیام!"؛ میگه: " یا بیاین، یا یکی دیگه رو به جای خودتون بفرستین. نمیتونم هم حضور بزنم اگه نباشین!"


منم نا امیدانه میرم لیستو ببینم که مطمئن شم از غیبتام ؛ در کمال ناباوری می بینم که فقط یه غیبت دارم!! اونم غیبتی بوده که خود استاد حضور غیاب کرده!! و بعععععله نماینده ی محترم بقیه ی غیبتامو حضور زده!!! دستشون درد نکنه!!


تازه این همه دارم باهاش حرف میزنم، یک کلمه نمیگه بهم که غیبت واسه تون نزدم و اینا...



3. بین کلاسا رفته بود چاپ و تکثیر جزوه بگیرم، آموزشم یه کاری داشتم. کارا رو انجام دادم و کلی برگه تو دستم داشتم از پله ها پایین میومدم که یهو گوشیم از دستم افتاد و دو سه تا تیکه شد...

گوشیم ازین نوکیاهای 1280 هس!! ازونا!! ازونا که نهایت امکاناتشون یه چراغ قوه س (ماشین حسابم داره البته!!) خیلی هم دوسش دارم این گوشی رو! 


بعد دو تا از همکلاسیا هم داشتم پشت سرم میومدن، گوشی که افتاد و من شروع کردم به جمع کردن تیکه هاش، اینام شروع کردن به گفتن:


اولی: "اوه! اوه! بلوتوثش خراب شد!!"


دومی: "همه ی فایلاتون از بین رفت!! عکساتون!!"


من با یه قیافه ی ناراحت! : "بلوتوث و فایلام هیچی!! فک کنم Touchش خراب شد دیگه! :( "



بعدنوشت: دوستمون همیشه فرض کن اگه کلاسمون ساعت 10 تموم میشد، تا ساعت 4 می موند دانشگاه... حالا امروز حتی دو دقیقه هم بعد امتحان صبر نمیکنه که بچه ها از سر جلسه بلند شن بیان بیرون...


بعله! Boy friendشون رفته بود شهرشون!! دیگه واسه چی بمونه!؟


دوسته داریم؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

برای خاطر میشکا و صفحات خالی جزوه ی کلیه...

چهارشنبه 1 تیر ماه سال 1390 ساعت 10:55 PM

سلام


داشتم کامنتای از اگرو با گوشیم چک میکردم که دیدم میشکا کامنت گذاشته که بیا یکم غر بزنیم دلمون وا شه! خو راست میگه دیگه!!


بعد داشتم جزوه ی کلیه رو میخوندم که خوردم به یه صفحه ی سفید! و چه چیزی بهتر از یه صفحه ی سفید وسط یه جزوه برای نوشتن واسه وبلاگ؟ اصن اگه یه روز از من سوال کنن که انگیزه ت از وبلاگ نویسی چی بود؟ چی شد که وبلاگ نویس شدی؟ میگم بسم الله الرحمن الرحیم! جزوه هامون صفحه ی سفید داشت، بعد ما هم موقع امتحانا باهاس مینوشتیم؛ آخه اگه رو صفحه ی سفید ننویسی اسراف میشه خوب!!! باید فرهنگ صرفه جویی رو ترویج کنیم خو!!


تو این مدت، اول که امتحان قلبو دادیم... سکوت کنم بهتره!! بگذریم اصن!!


بعد کورس کلیه مون شروع شد. امتحان فارما هم دادیم یه دونه حذفی. که تنها حرفی که میتونم در این رابطه بزنم اینه که آیا اساتید محترم فارمای ما به روح اعتقاد دارن؟!؟ اگه ندارن که خودم یه دوره کلاس آموزشِ آشنایی با روحِ مقدماتی و پیشرفته واسه شون بذارم!


اصلا سطح اعتقاد و التزام عملی به روح توی جامعه عجیب کاهش پیدا کرده!!باید فکری کرد به حال این جامعه!


راستی کی بود که میگفت فیزیوپات بری درسا راحت میشن و لذت بخش میشن و این صوبتا؟ ها؟ بیاد خودشو به من معرفی کنه، کارش دارم!! ینی تا حدی وحشتناک شده درسا که منی که کلا سیستم سمپاتیک ندارم، منی که در کل طول دوران تحصیلم آرامش خالص بودم، دیگه به جایی رسیدم که گیسامو میکشم از شدت بدبختی!! ینی تا این حد!!


و اما کلیه! : کلاسای کلیه وقتی شروع شد که ما آخر هفته ش امتحان فارما داشتیم. و این یعنی کل هفته ی اولِ کورس کلیه پر!! نه سر کلاس انقد آرامش داشتیم که گوش کنیم به حرف استاد و نه میتونستیم بخونیمش.


کلیه ی ما دو تا استاد داره که فوقای نفرولوژی ان. اولی که اومد سر کلاس یه رفتار خیلی خیلی خوبی داشت که بسی حال داد به ما! اونم اینکه این جماعتی رو که زیادی سوال می پرسیدن و الکی جواب میدادن به سوالا که یه چیزی گفته باشنو تو چش بیانو ضایع میکرد!! انقد که دیگه اینا هم واسه اینکه ضایع نشن نه سوال میپرسیدن نه جواب میدادن!! یعد ما انقد حال میکردیم که این آدمای ردیف اولی دیگه الکی وقت کلاسو نمیگرفتن!


و اما استاد دوم: توی پست جشن فارغ التحصیلی ورودیای 82 نوشته بودم که میگفتن  "اولین روز فیزیوپات دکتر فلانی برای یک دقیقه تاخیر واسه نصف کلاس غیبت زد و بهمون یاد داد که یک دقیقه یعنی نجات جان یه بیمار" همون! خیلی استاد و پزشک خوبی هستن ایشون طبق شنیده ها...

جلسه ی اول من خواب موندم و نتونستم برم سر کلاسشون :( ولی بچه ها خیلی تعریف میکردن... منم گفتم که ازین به بعد کلاسای ایشونو به هیچ وجه غیبت نمیکنم... بعد جلسه ی بعد که قرار بود ایشون بیان، یه استاد دیگه اومد به جاشون و گفت که دکتر فلانی مشکلی براشون پیش اومده و نمیتونن بیان! :( یعنی بدشانسی تا این حد!! دیگه نیومدن تا اینکه چند روز پیش جلوی بیمارستان پارچه زدن که دکتر فلانی درگذشت مادر گرامی تان را تسلیت عرض می نماییم!! این مدتم احتمالا مریض بوده مامانش که نتونسته بیاد.


اصن شانسه ورودی ما داره؟ عدل موقع کورس کلیه ی ما باید این اتفاق میفتاد؟ بعد همون یه جلسه رو هم من باید خواب می موندم!؟


چهارشنبه ی آینده (هشتم) هم امتحانشو داریم. در رابطه با این سوال که از رو چی میخونیم: این ترم یه رسم خیلی خوبی تو کلاس ما شکل گرفته، اونم اینکه همه ی بچه ها باید جزوه بنویسن. هر جلسه رو Record میکنن و یه نفر پیاده و تنظیم میکنه. بخاطر همین دیگه این مشکلو نداریم که چی بخونیم، از کجا بخونیم، جزوه (در واقع دست نویس سر کلاس!) ِ کی بهتره؟


وقتی از خودِ استادمون پرسیدیم که کتاب بخونیم یا نه؟ حرف خیلی خوبی زد، گفت هاریسون اصلا کتاب فیزیوپات نیست که شما بخواین بخونینش! کتاب رفرنس بخش داخلی تونه؛ شما توی فیزیوپات فقط باید پاتوفیزیولوژی بیماریا رو یاد بگیرین، باید رَوَندو خوب بفهمین؛ مواجهه با کیس و درمان و اینا واسه ی بیمارستانتونه نه الان!


البته من در کنار جزوه های خودمون تا جایی که بتونم پارسیان دانشو هم میخونم. یعنی از اول برنامه داشتم که وقتی اساتید درس میدن، پارسیانو بخونم و جزوه های خودمون بمونه واسه امتحان ... ولی این امتحان نکبت فارما همه چیو به هم ریخت!

بازم نوشته بودما!! دیدم تا اینجا زیاد شد، بیشتر بذارم خسته میشین! کلی حرف مونده! زودی میام میگم! 


+ سانسور شد!


پ.ن: نسخه ی اصلی در www.peeeleh.wordpress.com

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

چراغ ها را من خاموش می کنم...

دوشنبه 2 خرداد ماه سال 1390 ساعت 2:38 PM

سلام

زندگی این روزامون به شدت با قلب عجین شده… همه چی مون شده قلب:

کورسمون که قلبه، پاتو هم قلب، دارو هم قلب… همون قلب خوشگلی که میکشی و یه تیر میخوره بهش و ازش خون میچکه! همون! امونمونو بریده.

یکی از اساتیدمون هست که از همون جلسه اول که اومده سر کلاس، هی داره میگه شما خنگین، شما تنبلین، شما میفتین و اینا…

اصلا اعتقادش اینه که همه خنگن! ماها که جای خود، استاژرا که گیجن، اینترنا که خنگن، پزشکای عمومی هم که خنگن، رزیدنتا هم خنگن! بقیه متخصصا هم خنگن!! اصن هیشکی هیچی حالیش نمیشه؛ فقط خودشه که بلده!! هیشکی هیچی بلد نیست!

میاد سر کلاس، خوردمون میکنه، لهمون میکنه، میذاره میره… از همون جلسه ی اولی که اومده انتظار داره قبل اینکه خودش درس بده، ما بتونیمECG (الکتروکاردیوگرام) رو تفسیر کنیم!! حالا اینو قبلا از کی باید یاد میگرفتیم خدا میدونه!!

هفت تا استاد داریم برای قلب: استاد اولیه میاد میگه که رفرنس شما سیسیله، حالا من هرچی بگم سر کلاس! شما در هر صورت باید کتاب بخونین!

استاد بعدی میاد،میگه این چیزایی که من میگم تو سیسیل و هاریسون نیست! از برنوالد آوردم اینا رو!! پس رفرنس شما میشه حرفای من سر کلاس.

همون استاده که همه رو خنگ میبینه، اول به Recorderهای روی میز گیر میده؛ میگه اینا چیه گذاشتین؟ شما باید کتاب بخونین، ما هم میگیم چشم، شما بگو کدوم کتاب ما همونو میخونیم!

میگه شما هم باید سیسیل بخونین، هم هاریسون؛ بعد می زنه سیسیلو هم له میکنه حتی، میگه: “سیسیل خیلی کتاب سطحی ایه! اصلا برای شما نیست که! برای رشته های هوشبری و ایناست!”

بعد میزنه جفت سیسیل و هاریسونو له میکنه! میگه من اصلا اینا رو قبول ندارم که!! باید فلان کتابم بخونین!! هر سه تاشون! تازه سه تا هم کمه!

تازه ترجمه هم نباید بخونین! ترجمه ها مزخرفن! باید Text  بخونین! زبون اصلی!

بعد ما موندیم، یه کورس قلب سه هفته ای، چه جوری باید سه تا کتاب بخونیم براش؟ هر کدوم کلی صفحه! تازه زبون اصلی! هاریسونو دیدین چه گنده س؟! اینا هم گیر آوردن ما رو!!

گناه داریم ما! افسردگی میگیریم آخه! چرا انقد خورد میکنی ما رو؟ چرا لهمون میکنی آخه؟ چرا تحقیرمون میکنی؟

از پاتو نمیگم! همون استاده که بود!! دوباره همون وضع و کرکر خنده! این بار با این تفاوت که میدونیم آخرش قراره بلا بیاره سرمون!

12خردادم امتحان قلبمونه… حجمش زیاده… گاهی تا غروب میمونم سالن مطالعه ی دانشکده درس میخونم(یا نمیخونم!!)

آخرین نفری ام که سالن مطالعه رو ترک میکنم: “چراغ ها را من خاموش می کنم!”

انقد حال می ده تو سالن مطالعه تنها باشی!! هر کاری دلم بخواد میکنم؛ قدم میزنم تو سالن، بلند بلند درس میخونم، میرم روی میز کنار پنجره بیرونو میبینم، درس میخونم، دوباره جزوه هام پر میشن از نوشته! انقده خوبه که نگو!!

امیدوارم خوب شه این امتحان…

همین دیگه… دلم واسه وبلاگ نویسی تنگ شده بود،گفتم اینو بنویسم… امیدوارم که دلم واسه کامنت بازی هم تنگ شه به زودی!! من همچنان شرمنده ی شمام!!!

*عنوان برگرفته از عنوان کتاب زویا پیرزاد

**هی هرچی دنبال یه شعر گشتم که ته این پست بذارم،پیدا نکردم… یعنی واقعا قحطی شعر اومده؟ شعری که عاشقانه نباشه؟ بدون مخاطب خاص!؟ عجبا!!

*** دلم دریا میخواد، شبای کنار ساحل میخواد… سفر میخواد، یه استراحت کوتاه میخواد… کویر حتی… حرم امام رضا حتی؛ تنهایی… اصن چرا من نمیتونم برم کیش؟ 

 

اصل این نوشته در www.peeeleh.wordpress.com

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

روزهای پیلِگی

جمعه 12 فروردین ماه سال 1390 ساعت 10:48 PM

سلام

با نام و یاد خدا ؛ باشد که این پیله، آخرین خانه ی مجازی مان باشد!

 

انقد حسودیم میشه به اونایی که 5-6 سال (و یا حتی بیشتر) ه که دارن تو یه وبلاگ می نویسن و حتی سِروِرشون رو هم عوض نکردن!! در حالی که من در عرض همین یکی، دو سال 4-5 بار خونه مو عوض کردم!!!

 

این بار فقط عوض کردن اسم و این کارا نبود؛ بیشتر یه نوع گریز بود... کلا این چند وقته همه ش دارم فرار میکنم؛ از کی نمی دونم! شاید از خودم!! اصن به قول آقامون نادر: "گریز اصل زندگی ست..." 

 

علیرغم فیلترینگ، باز هم وردپرسو انتخاب کردم. بلاگفا درسته یه حس نوستالژیک بهم میده ولی انقد خاطره ی بد ازش دارم که غرورم بهم اجازه نمی ده دوباره برگردم بهش؛ پرشین هم که وضعش داغونه؛ بلاگ اسکای خوبه ها!! ولی من حس خوبی ندارم نسبت بهش! ینی میدونین کسی که با وردپرس کار کرده باشه دیگه سخته براش نوشتن تو بقیه ی سرویسا! 

 

فحش بد به اونایی که فک میکنن با فیلتر کردن می تونن جلوی فک کردن ملتو بگیرن؛ به قول جبران: "ای مردمان اُرفالِس، شما می توانید دُهُل را در پلاس بپیچید و سیم های ساز را باز کنید، اما کیست که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟" 

 

این تعطیلات 3 ماه و نیمه بالاخره داره تموم میشه. میگم 3 ماه و نیم آخه من تعطیلات رو از وقتی حساب میکنم که کلاس رفتن تموم میشه. یعنی میشه از اولِ فرجه های امتحانای ترم 5. وقتی که دیگه مجبور نیستی صبح زود، علی الطلوع بلند شی بری سر کلاس... حالا امتحانم که داشته باشی مهم نیس. یعنی کلا برای من فصل امتحان با غیر امتحان فرق خاصی نداره! (یه دانشجوی درسخون تو طول ترم درساشو میخونه!! :دی)  

 

بعد امتحانای ترم هم که علوم پایه که اونم می تونم بگم تفریح مطلق بود، در کنارشم به صورت تفننی درس... عید هم که به سرعت برق و باد گذشت. عید خوبی بود، تو این چند ساله اولین عیدی بود که بدون دغدغه ی درس و امتحان م میان ترم سپری شد (نیس ترمای قبل محض رضای خدا، دو خط تو عید درس خوندم!!) 

 

عیدمو بیشتر با کتاب گذروندم،راضیم ازش ولی همچنان حجم کتابای نخونده م خیلی زیاده...

تا 2-3 روز دیگه هم این "جمعه های مدام" تموم میشه و میشم یه دانشجوی "فیزیوپات"... مث اینکه کم کم باید درس خوندنو جدی بگیریم...  

 

ترم پیش 3 تا از کتابای هاریسونو خریدم که هرروز تو کتابخونه م بهم چشمک می زدن... مخصوصا "خون"... من چقدر با حسرت به این خون نگاه کردم!! اینجا تا الان همیشه کورسای ترم اول فیزیوپات گوارش و خون و کلیه بود. منم به این امید، رفته بودم این چند تا رو خریده بودم. الان از ورودی ما به بعد تغییر کرده و شده قلب و ریه و کلیه!! :( من خون میخوااااام :((((( 

 

دلم اصلا برای دانشگاه تنگ نشده؛ دلم نمیخواد این "جمعه های مدامم" تموم شه. شاید (شاید نه! حتما!) اینم در راستای همون گریزی باشه که اول گفتم. ولی... ولی... بماند برای بعد...

ولی خوبه ها!! فک کن سرِ صبح سوار سرویس شی، سرتو تکیه بدی به پنجره ی اتوبوس، هندزفری تو بذاری تو گوشِت، ابی بخونه، داریوش بخونه، سیاوش بخونه، احسان بخونه، محسن چاوشی حتی! چه حس خوبی!!! 

 

این ترم دوباره رفتم کلاس زبانم ثبت نام کردم... خودِ کلاس زبانو ول کن! فاصله ی آموزشگاه تا خونه ی ما با تاکسی، چیزی بین 5-10 دقیقه ست، ولی پیاده نیم ساعت، 45 دقیقه. فک کن!! من 30-45 دقیقه، دو بار تو هفته فرصت دارم که هندزفری مو بذارم تو گوشم، از آموزشگاه تا خونه رو با خیال راحت (یا ناراحت!) قدم بزنم و فکر کنم (یا فکر نکنم!) آخییششش... بعد تو مسیرم کتاب بخرم از کتابفروشی محبوبم... چقد خوبه!! 

 

پ.ن مهم: این وبلاگ نسخه ای موقت تا زمان رفع فیلتر وردپرسهُ صرفا جهت رفاه حال خوانندگان عزیز. آدرس وبلاگ اصلی این می باشد: www.peeeleh.wordpress.com 

باشد که زودتر این فیلتر رفع شود.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    1      2      3