شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

من از تو راه برگشتی ندارم...

دوشنبه 26 دی ماه سال 1390 ساعت 9:36 PM

شنبه ی دو هفته پیش بود که برای اولین بار دکتر "الف" استادِ روماتو اومد سرِ کلاسمون.

اصن فک نمیکردم قیافه‌ش این شکلی باشه. ینی خوب تو ذهنم یه جورِ دیگه تصورش می‌کردم؛ فک می‌کردم سنش زیاد باشه، ولی نبود... فک می‌کردم کچل باشه (شاید چون پروفایل فیس‌بوکش عکس نداشت!!! {سطحِ دلایل!!} ) ولی اصلنشم کچل نبود، حتی کم‌مو هم نبود! حتی موهاش سفیدم نبود! خاکستری هم نبود حتی!! که سیاه بود! ... فک می‌کردم جدی و بداخلاق باشه، ولی شوخ و مهربون بود... فک می‌کردم قدش کوتاه باشه، ولی قد بلند بود... فک می‌کردم چاق باشه، ولی لاغر بود.

صداش عااالی بود! فوق‌العاده! اصن به جای پزشکی باید می‌رفت دوبلور می‌شد، خواننده می‌شد، بازیگر می‌شد... حیف شد... چند جلسه ی اول فقط به صداش گوش می‌دادم و لذت میبردم... یه صدایی شبیهِ صدای "ناصر ممدوح" ولی جوون تر...

اسم و فامیلیِ مریضاشو با شماره ی تخت و اتاقشون که تو فلان بخش بیمارستان بستری‌ان حفظ بود... به اسم کوچیکشون برای ما ازشون می‌گفت... اصرار داشت که بریم بیمارستان و از نزدیک ببینیم مریضا رو...

بعدِ دو-سه جلسه تازه یادم اومد که اِ این همون استادیه که بچه های 82ی تو جشن فارغ‌التحصیلی شون گفتن که یادمون نمی‌ره دکتر "الف" رو که بعد از امید دادن به دختر 20 ساله ی آرتریت روماتوئیدِ ناامید و گفتن این جملات که "تو باید زنده بمونی،تو هنوز جوونی" اشک می‌ریخت و اونا دونستن که با داشتن مدرک فوق تخصص هم میشه گریه کرد برای بیمارا،چرا که انسانیت مدرک نمی‌شناسه...

انقدر خوب بود کلاساش که به جرئت می‌تونم بگم منِ خوابالو که محاله سرِ کلاسِ اولِ صبحم نخوابم، حتی دو دقیقه هم سر کلاساش چشامو رو هم نذاشتم!!


ساعتِ بعدش دکتر "ص" اومد... تصورم از ایشون هم یه خانومِ لاغرِ قد بلندِ خیلی جدیِ عینکی با صورتِ کشیده بود، ولی بازم حدسم غلط از آب در اومد... ایشون یه خانومِ قد کوتاه، با صورت گردِ نه لاغر و نه چاق بودن... انتظار داشتم که اول کلاس به سبکِ سایر اساتید بزنه لهمون کنه و از سختی درسشونو و افتخاراتِ سختگیریا‌ش بگه، بگه روماتولوژی سخت ترین شاخه ی پزشکیه و فلان و فلان... ولی نگفت!

گفت: "روماتولوژی خیلی شیرینه... حتمن دوست خواهید داشت... سرِ کلاس خوب گوش کنین و اصلن نگرانِ امتحان نباشین... من به شما قول می‌دم که امتحانتون هم خوب خواهد بود؛ حتی به راحتی می‌تونین 20 بگیرین... هم امتحانِ من، هم دکتر "الف" خیلی خوبه، نشون به این نشون که ورودی قبلِ شما چند تا 20 داشتن!! حتی تو بخش هم که از سال بالاییاتون که بپرسین، می‌بینین از گروه روماتو خیلی راضی‌ان... و راه‌بیاترین و مهربون‌ترین و قوی‌تری آموزشو بین گروه داخلی، گروهِ روماتو داره... "

کلاسِ ایشون هم خوب بود... انقدر خوب که منی که در حالتِ عادی محاله حجمِ نوشتنای سرِ کلاسم از دو خط بیشتر بشه، کسی شدم که از اول تا آخر کلاسشونو داشتم نت برمی‌داشتم!

دوست داشتم این گروه روماتو رو... گروهِ خیلی خوبی بودن. امروز آخرین کلاسش بود؛ دو واقع آخرین کلاسِ تئوریِ فیزیوپات :(

حیف تموم شد! تازه آخراش داشت خوب می‌شد. کاش از اول این شکلی می‌بود؛ کاش از اول همین‌قدری خوش می‌گذشت که تو این دو هفته ی آخر گذشت... کاش همه ی اتندای محترم این شکلی می‌بودن که اساتیدِ روماتو بودن...

فیزیوپات هم داره تموم می‌شه، نفسای آخرشو می‌کشه... دانشگاه رفتنمون تموم شد، این کلاسا که همه‌مون توشیم تموم شد...

من می‌ترسم... من از ادامه ی این مسیر می‌ترسم...

خدایا! 


پ.ن: پس فردا (چهارشنبه) امتحان پاتو2...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo