آقا
از کجا شروع کنم؟! شما بگو! حالا از یه طرفش شروع میکنیم تا ببینیم به کجا میرسیم:
یه
اصلی هست که میگه همبستگیِ جوامع و گروههای اجتماعی موقع غم و غصه و جنگ و اینا
زیاد میشه!! این اصل راجع به کلاس ما هم صادقه انگار... درسته درگیری زیاده، درسته
سر هر امتحانی بچهها میفتن به جون هم، ولی آخرِ آخرش وقتی در برابر دشمن واحد باشیم
وضع فرق میکنه!
درسته
خیلی غم و غصه داریم، درسته داریم له میشیم زیر فشار، درسته همهمون داغونیم؛ ولی
مِن حیث المجموع خوش میگذره! مثِ اون آدمای فقیر و بدبختی که در عین نداریشون
خوش و خُرّمَن!
اون
امتحان فارماهه بود که گند زده بودیم بهش، یه بخشی از نمرهش دیروز اومد (بخشِ
مربوط به دکتر "خ" که سختتر بود نسبت به اون یکی استاد) ؛شاید کلن 3-4
نمره داشته باشه این بخشش. فک کن چه امتحانی بوده که بالاترین نمرهش 43.75 بوده
از 100 !!!! ینی حتی به نصف نمره هم نرسیده!!!بالاترین نمره از نصف هم کمتر بوده!!
فک کن!!!
در
غیر استاندارد و بیش از حد سخت بودن امتحان که ذره ای هم شکی نیست!! ولی با این
وجود من باز هم نمیتونم بپذریم! اصلن من درسنخون! اصلن من تنبل! اصلن من از
فارما متنفر!! اون درسخونا چرا؟!؟ اون بچه های خوب که درسشونو میخونن چرا ؟!؟!
دکتر "خ" که وقتی میبینمت فک میکنم از دندونات خون میچکه! صدای منو
میشنوی؟! چرا آخه؟!
نمره
ها رو توو آزمایشگاه فارما زده بودن. بعد فک کن تو این شرایط، هر کدوممون که نمره
های قشنگمونو میدیدیم، با هِرهِر کِرکِر از آزمایشگاه میایم بیرون که هِه هِه!
افتادیم!! هِه هِه عقب موندیم!! (البته بعضیها هم با گریه اومدن...)
بعد
پرنیان میاد میگه: "آخ جون!! عقب موندیم! شیش ماه میریم استراحت! تو این
مدت به کارای عقب افتادهم میرسم؛کلی کتاب میخونم! آخ جون! میرم نقد فیلم! میرم
سفر..."
خوبیش
اینه که هر بلایی بیاد، سر همه مون میاد... اصن حالا که قراره همهمون با هم عقب
بمونیم، دسته جمعی بریم سفر... اصن به بچه ها میگم ما که الان جَمعِمون جَمعه،
فرصت خوبیه! به جای دمِ درِ آموزش بست نشستن، بریم اداره ی گذرنامه، پاسپورت
بگیریم، شیش ماه دور دنیا رو بگردیم دسته جمعی! خوش میگذره حداقل!
خوب
این از فارما!! پنجشنبه(فردا؟ پس فردا؟!) هم که یه مقدار دیگهشو امتحان داریم و
بازم یه قسمت دیگه میمونه که بَهمَن میدیمش...
اما
از خون بگم!!! گو اینکه خون رو هم میفتیم!!!! یکی از اساتید واقعن
نمیدونم چی بگم از امتحانش!! در حدِ فلوهای خون بود!! امتحانِ بورد بود! واسه
رزیدنتای داخلی بود! چی بگم من؟!؟ البته که نظرم به گزینه ی فلوهای خون نزدیک
تره!!! واقعن چی فک کردن راجع به ما؟!؟
اون
یکی استاده که اومده بود سرِ جلسه؛ سوالای این یکیو که دیده بوده کلی تعجب کرده،
میگه این سوالا اصن واسه شما نیست که!!! بعد کلی بهمون وقت اضافه داده که بشینیم
فک کنیم به سوالا!!
امروز
خبر رسید که (وثوقش 100% نیست) از امتحان این استاد فقط 3 نفر پاس شدن !!!!!!!
فک کن!!! فقط 3 نفر از پنجاه و خورده ای نفر!!!!! اصن با این وضع امیدی به اسفند
استاژر شدنمون نیست...
شقایق
امروز میگه: "همین سه نفری که پاس شدن، فقط استاژر میشن!! یکیشون میره
داخلی، یکیشون میره جراحی، اون یکی هم بره اطفال! زنان هم بمونه!!!
"
بعد
فک کن امتحان یه استادش که این شکلی بود و اصلن نمیشه روش حساب کرد؛ امتحان اون
یکی خداییش خیلی خوب بود... ولی من همون رو هم به معنای واقعی کلمه تابلو بازی
درآوردم و با استدلالای قشنگم غلطترین گزینه ها رو انتخاب کردم!!
ینی
گلابی ترین سوالاشو با این استدلال که فک کردم تله ای نهفته تو سوال، جوابی که میدونستم
درسته رو نزدم!! خوب قبول کنین آدمی که امتحان آسون ندیده، نمیتونه سوالای آسونو
باور کنه!! مثلن یه سوال تا این حد گلابی بود که پروتئین انتقال دهنده ی
فلان چی، تو خون چیه؟!!! جوابش هم ترانسفرین میشد. با یه ترجمه ی ساده میشد
فهمید که جواب ترانسفرینه، بعد من حتی با وجود اینکه میدونستم این درسته، هی
نشستم با خودم استدلال کردم که محاله بخواد سوال انقد آسون باشه!! اصن چطور ممکنه
جواب، بشه ترجمه ی سوال؟!؟ نه! نه!
محاله!! بعد یه گزینه ی دیگه رو زدم!
بعدِ
امتحان که با بچه ها داشتیم سوالا رو بررسی میکردیم، میگم من حتی اون ترانسفرین
رو هم غلط زدم! سهیل برمیگرده بهم میگه: "تو که ترانسفرینو غلط زدی، حتمن
میفتی!!" 
اینم
از خون! تا ورودیِ قبلِ ما همه ی مباحثو همون استاده که سوالاش راحت بود ( و
انصافن هم خوب تدریس میکرد) درس میداد... بعد اونوقت سرِ ما باید این جناب دکتر
"پ" ِ بی اعصابِ بداخلاقِ بد درس دهنده ی بد امتحان گیرنده بیان!!! با
این گو اینکه، گو اینکه گفتناش!!!
تکیه کلامه داری اصن!؟!؟ بداخلاقِ بی اعصاب!
بدشانسیم!
دستِ خودمون نیست! اصن طالعمون همین بوده!! اون شعرِ خاقانی بود تو کتابای
دبیرستانمون، چی میگفت؟!: "طالع است منحوسم..." همون! اون ماییم!
مثلن سرِ پاتو!
پریسا میگفت: " ترم بالاییا که راجع
به پاتو حرف میزنن، انگار راجع به چه میدونم انقلاب یا اندیشه حرف میزنن!!! اصن
پاتو براشون در حدِ یه درس عمومی بوده، بس که امتحانش آبِ خوردن بوده!! سوال میخوندن،
20 میگرفتن!!" اون وقت سرِ ماهای بدبخت!!! کلی کتاب بخونیم، جزوه شونم
بخونیم، بازم این میشه عاقبتمون!!!
اونم فقط سر لج و لجبازی! اون که پاتو
عمومی بود و این شد، خدا عاقبت اختصاصی شو بخیر کنه...
یکشنبه برگشته با افتخار میگه: " سرِ
پاتو عمومی دیدین چی شد! 19 نفرتون افتادین و این حرفا... ما الان هم اِبایی
نداریم که به جای 19 نفر، 40 نفرتونو بندازیم!!! میدونین که شما تا پاتولوژی رو
پاس نکنین، نمیتونین واردِ مرحله ی بعدتون شین و استاژر بشین... انقدر میندازیمتون
تا لیاقت پاس کردن رو پیدا کنین... سوالای امتحانتونو طوری طراحی میکنیم که
فلان..."
نه! واقعن که چی؟!؟ مثلن واردِ مرحله ی بعد
نشیم، Game
Over میشیم؟!؟ بیا! با
عزت و احترام و سربلندی این کورسای داخلی رو گذروندیم، اون وقت الان دو تا درس
موندیم که هرکدومو بیفتیم نمیتونیم استاژر شیم... اصن به قول مریم: "شما
آرزوی استاژری رو به گور میبرین با خودتون!!!"
ینی ما دردمونو به کی بگیم؟! کی پیدا میشه
به حرفای ما گوش کنه؟ آقا جان! ما مردیم، از بس که جان نداریم... نمیدونم چه عجله
ایه؟!؟ فیزیوپاتِ یک ساله، برای ما 11 ماهه باشه، وسطش یه ماه، فیلد بهداشتم
باشه... از عید یک سره، بدون تعطیلات بیایم کلاس... بابا جان خسته میشیم دیگه...
من واقعن نمیدونم!! ینی استاژری ما 2 ماه بیشتر از بقیه دانشگاهاست؟!؟ 2 ماه تو
استاژری استراحت داریم؟!؟ چه خبره این همه فشار؟!؟ باور کنین ما هم آدمیم...
وئو! چه طولانی شد این پست!!!! چقد غر زدم!!
ولی غصه ی ما رو نخورین... سخت میگذره، ولی خوش میگذره... مهم اینه که همو
داریم!!! انگار تازه آخراش داره خوشتر میگذره... بیمارستان که بریم، دیگه هیچ
وقت کل کلاس با هم نیستیم و این غمگینه... از همین الان دلم برای این لحظه ها تنگ
میشه، برای بچه ها، برای این سه شنبه های خوب، برای رأیگیری های هرروزه...
خدایا! خودت همه چی رو به خیر بگذرون...
عاقبت همه ی ما رو خیر قرار بده... اساتید ما رو به راه راست هدایت کن...
عنوان یه جمله از یه شعر گروس...